پژواک تنهایی

 

روزها

زندگی گاهی اوقات خیلی دلچسب می شود و این بد است. بد بودن اش به خاطر لذتبخش بودن اش نیست، به خاطر قانون طبیعت است که : "هر چیزی روزی بالاخره تمام می شود. و چیزهای خوب زودتر تمام می شوند."
برگشتن از حالت لذتبخش و پرنشاط زندگی به حالت عادی و روزمره، گاهی آنقدر سخت و جانفرسا می شود که هزار بار توی دلم آرزو می کردم کاش هیچگاه مزه ی آن خوشی ها و مستی ها را نچشیده بودم. کاش روی ریل یکنواختی زندگی ام ، با همان سرعت آرام همیشگی؛ بدون اینکه به چپ و راست بپیچم جلو می رفتم و کاش هیچ گاه نمی فهمیدم لذتهای بزرگتری هم توی زندگی هست. مثل لذت همنشینی. همنشینی با آدمهایی که درونتان را از یک مایه ساخته اند. دوستی می گفت آدمی یک کتاب هم که نباشد، یک کلمه هست و به ناچار با کسی که معنای این کلمه را می داند احساس نزدیکی می کند.
روزهای خوبی را در ایران گذراندم. نه اینکه روزهایی که پیش از آن در غربت گذرانده بودم بد بوده باشند. نه. خیلی هم خوب بودند اما میان "خوبی" روزهای ایران با "خوبی" روزهای قبل از آن؛ تفاوت از زمین تا آسمان است. روزهای ایران روزهای پُری بودند. لحظه ها پر بودند. آدمهای اطراف پر بودند و من را پر می کردند. حرف زدنهایمان، حرکتهایمان، حتی سکوتمان همه و همه پر بودند و خلا کهنه ی من را پر می کردند.
حالا باید برگردم به روزهای خالی. روزهای که می توانند خوب هم باشند ولی هرگز نمی توانند پر باشند. آنجا دوستهایی دارم که اتفاقا آدمهای خیلی خوبی هستند، ولی دنیایشان با من فرق دارد و برای ادامه دوستی ام با آنها ناچارم روی اشتراکات محدودمان پافشاری کنم. حتی نمی توانم دایره اشتراکاتمان را وسیع تر کنم. آب و گل من را دیگر سرشته اند و من فقط می توانم آن جوری که هستم، باشم. اگر مثلا از موسیقی "راک اند رول" خوشم نمی آید، خوب خوشم نمی آید. اگر به چیزهای خاص و پرتی فکر می کنم، خوب دوست دارم!

خدا توی زندگی خیلی چیز ها به من داده. گاهی آنقدر لطف می کند که من شک می کنم آیا واقعا دوستم دارد و از سر دوست داشتن این کارها را می کند یا اینکه نقشه ای برایم دارد؟
با این حال، خدا یک چیزی را به من نداده و خودم هم فکر می کنم آن یک چیز را باید بگذارم برای نداشتن. همین لذت همنشینی را. انگار توی سرنوشتم ممکن نیست هیچ وقت به طور پیوسته این لذت را تجربه کنم. همیشه توی مقاطع کوتاه، مثل قحطی زده های بخت برگشته کاسه ی کوچکی را که از لذت همنشینی برایم پر کرده اند تا ته سر می کشم و نا امیدانه  کاسه دوم را طلب می کنم. دستهایم را - همینجور که کاسه را دربرگرفته اند-  بلند نگه می دارم تا سهم بعدی ام برسد. یک ماه. چند ماه. یک سال بعد.

دوست دارم بیشتر بنویسم. دوست دارم آن لذت بی پایان را بیشتر و با دقت بیشتری به تصویر بکشم. اما این کار را نمی کنم. کافی است. باید برگشت به روزهای خالی زندگی.

"دلخوشی ها کم نیست."

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - منگول