پژواک تنهایی

 

و اما تنهايی...

از تنهایی ام بگویم؟ از کجا شروع کنم؟
تنهایی من تنهایی خاصی است. از نظر فیزیکی دور و برم پر از آدم است. خودم هم آدمی هستم که دوست دارم توی جمع ها شرکت کنم. بر خلاف بچگی هایم خجالتی نیستم. توی بحث ها شرکت می کنم، شوخی می کنم، می خندانم و می خندم.
تنهایی من یک جور تنهایی معنوی است. این اصطلاح تنهایی معنوی را اولین بار در وبلاگ چای داغ دیدم. بعد ها دیدم که یک ذهن برهنه اسم یکتایی را برای تنهایی اش انتخاب کرده. هر چه که هست؛ من تقریبا از زمانی که خودم را شناختم این احساس تنهایی را در درونم داشتم. اوایل آزارم می داد. فکر می کردم باید کسی بیاید و تنهایی من را در خودش حل کند. محو اش کند.

اما کم کم و پس از گذشت سالها به تنهایی ام خو گرفتم. عادت کردم که در میان جمع باشم و تنها. به نظرم خیلی از آدمها این جور تنهایی ها را دارند. هر کسی دور خودش هاله ای دارد که بسته به اندازه آن هاله، دیگران می توانند به او نزدیک شوند. اما به هر حال برای هر کسی جایی وجود دارد که دیگری را به آن راهی نیست.

حالا دیگر تنهایی ام را دوست دارم. درست است که خودم انتخابش نکردم، درست است که مدتها آزارم می داد و در به در دنبال کسی بودم که بیاید و تنهایی ام را با او قسمت کنم، اما چند وقتی است که شروع کرده ام به لذت بردن از این تنهایی یا یکتایی.

حالا دیگر باور ندارم که روزی کسی می آید و این تنهایی ام را می کاهد. این تنهایی مختص من است و قرار هم نیست با کسی قسمت اش کنم. به خاطر همین تنهایی بود که با خودم رو راست شدم و «سنگهام رو با خودم وا کندم.»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - منگول

فلسفه زندگی من

قصد دارم کمی به این سوال تکراری بپردازم که من اصولا چرا هستم؟!

خوب جواب این سوال هنوز برای من بطور کامل روشن نیست. هنوز واقعا نمی دانم برای چه به دنیا آمده ام و نیازی هم نمی بینم که تظاهر به دانستن کنم. فکر می کنم خیلی از آدمها برای این سوال جوابی پیدا نمی کنند. اینکه ندانستن پاسخ این سوال اساسی خللی در زندگی شان ایجاد نمی کند تنها به خاطر این است که به زندگی و روزمرگی اش عادت می کنند. دیگر فراموش می کنند که چنین سوال بی جوابی در زندگی شان هست. اما آنهایی که ادعا می کنند جواب را می دانند؛ پاسخهایی از این قبیل می دهند: ما آمده ایم تا رشد کنیم و به کمال برسیم؛ تا خدا را بشناسیم و به سویش حرکت کنیم؛ تا لذت ببریم؛ تا عاشق شویم؛ تا امتحان پس بدهیم و به سرای آخرت برویم؛ …

این جوابها به ظاهر قانع کننده هستند و من هم گاهی اوقات به این پاسخها می رسم ولی اشکالی که من وارد می کنم این است که: پس چرا قبل از آمدن، هیچ کس از من و شما نپرسید آیا دوست داریم به این دنیا بیاییم یا نه؟ این هدفهایی که در بالا شمردم به واقع هدفهایی متعالی هستند ولی اینها خلقت ناخوانده ما را توجیه نمی کند.

من ناراحت نیستم از اینکه به این دنیا آمده ام؛ اتفاقا روز به روز از "بودن"ام بیشتر خوشحال می شوم. هرچند که دو- سه سال پیش این عقیده را نداشتم و معتقد بودم اگر خدا یک بار دیگر بخواهد من را ازعدم خلق کند و این بار قبل از آفرینشم از من بپرسد آیا دوست دارم روانه این دنیا شوم یا نه؛ باید حتما جواب منفی بدهم و خیال خودم را راحت کنم! (ایراد عقلانی نگیرید که اگر من "وجود" نداشته باشم خدا از چه کسی می خواهد این سوال را بپرسد؛ و اگر وجود داشته باشم هم که دیگر برای پرسیدن این سوال خیلی دیر است! اینها همه فرض محال است و فرض محال هم محال نیست!)

  در هر حال؛ امروز به نقطه ای رسیده ام که شور زندگی کردن به سرم افتاده و راهی طولانی پیش پایم می بینم که با اشتیاق آن را طی می کنم. نمی دانم مقصد دقیقا کجاست. جهت را می دانم اما مقصد را نه. و از همه اینها مهمتر اینکه مسیر را مهم تر از مقصد می دانم .و زندگی حضور و حرکت پیوسته من است در مسیری که با زحمت بسیار و پس از سالها آن را یافته ام. سالهایی که به فکر کردن درباره خدا و جهان و هستی و ... گذشت و آشفته شدن ذهن و فکرم را در پی داشت. گاهی با خودم می گویم شاید رسیدن به این جایی که امروز رسیده ام احتیاجی به آن همه زحمت و مشقت نداشت؛ ولی بعد فکر می کنم شاید اگر آن سالهای نوجوانی به تامل کردن درباره این چیزها نمی گذشت هیچ وقت به این اطمینانی که امروز رسیده ام نمی رسیدم. اطمینان از وجود خدا. کم چیزی نیست! باور کنید!

چند وقتی است که حسابی شور زندگی به سرم افتاده. دلم می خواهد همه مرزهایی را که می توانم، فتح کنم. حکمتهایی که می توان بیاموزم و کتابهایی که می توانم بخوانم و سرزمینهای نادیده ای که می توانم ببینم و زبانهای خارجی که می توانم بیاموزم و آدمهای غریبه ای که می توانم بشناسم و  ...  و باز چند وقتی است که رابطه ام با خدا جور دیگری شده. نمی توانم توضیح بدهم دقیقا چگونه ولی حس خیلی بهتری است. همینطور چند وقتی است که تنها و دوراز خانواده زندگی می کنم. نمی دانم این سه تا واقعه مستقل از هم هستند و تصادفا هم زمان شده اند یا اینکه رابطه ای بین آنها برقرار است. هر چه که هست، آن آدم دو- سه سال پیش که میل و رغبت چندانی به زندگی کردن نداشت و فقط از سر اجبار، "بودن" را تحمل می کرد و سعی می کرد سرش را به زندگی گرم کند، امروز جای خودش را به کسی داده که با همه ابهامات و تاریکی هایی که هنوز هم در دنیایش وجود دارند، عاشق زندگی کردن شده.

امروز دلایل محکمی برای "بودن" ام دارم. برای ادامه زندگی ام. اولین و مهمترین دلیلی که من دوست دارم همچنان زندگی کنم این است که بتوانم از درد و رنج آدمهایی که می توانم کم کنم. همین! خیلی ها هستند که به این دنیا می آیند، رنج می برند و رنج می برند و می میرند. "بودن" برای خیلی ها هنوز رنج است و من بزرگترین آرمان زندگی ام این است که از درد این آدمها کم کنم. هر قدر که بتوانم. حتی به قدر ذره ای. با خودم می گویم حالا که قبل از آمدنمان کسی از ما نمی پرسد آیا دوست داریم بیاییم یا نه؛ بهترین کار این است که بودن را برای خودمان و دیگران آسان تر کنیم.

دلیل دوم من برای بودن همان حرکت در مسیر معنوی و شاید عرفانی است. اما از توانایی ام در این راه مطمئن نیستم و برای همین فعلا فقط مثل یک آرزو ته ذهنم جا خوش کرده است. گهگاه سرکی می کشم و از بوی خوشش مست می شوم اما باز ناچار به دنیای بیرون بر می گردم. متاسفانه اکثر آدمهایی که این مسیر ها را طی کرده اند- به غیر از شایستگی خودشان- محیط خاص و پاستوریزه ای برای زندگی کردن داشته اند. من نه زندگی کردن در این جور محیط ها را دوست دارم و نه امکانش برایم هست. به هر روی، این هم از آن گذرگاههای زندگی  است که فکر می کنم همیشه در آن در حال تاب خوردن و نوسان کردن خواهم بود.

با خودم فکر می کنم و متعجب می شوم از اینکه این دو تا دلیلی که گفتم برایم خیلی مهم تر از "پیشرفت شغلی" هستند. شاید این جای تاسف باشد برای کسی که مهندسی می خواند و بعد هم دوست دارد رشته ی کاربردی دیگری بخواند و وارد بازار کار شود. در هر حال پیشرفت شغلی برای من هدف نیست، فقط وسیله ای است برای رسیدن به دوتا دلیلی که در بالا گفتم.

این فلسفه زندگی من بود. هر چیز دیگری که بگویم فقط واگویه کردن این هاست.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦ - منگول

یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

بی هدف
سرگشته
می روم هنوز

مردد
کج دار و مریز
می روم
هنوز

چرا کسی از روز اول نگفت
که مقصد همینجاست؟
همینجایی که هستم
راه دوری نیست
چرا بیهوده بار سفر بستم؟

سفر؛ از اینجاست
تا همینجا
سفر، در مسافت نیست
در عمق است
از اینجا
تا همینجا

ناگهان امروز فهمیدم
چرا بیهوده دور می زدم
می چرخیدم و می چرخیدم
سرگیجه می گرفتم
و نقش زمین می شدم

چون بیهوده راه می پیمودم
در بیابان بی انتها
بی هدف
بی منتها

راز زندگی همینجاست
در درون خودم

جستجویش خواهم کرد

خدا کند که خدا
این بار را یاری کند

این بار را هم.

---------------------------------------------------------------
* این هایی که نوشتم شعر نبود. متن مقطع بود. یکی دو بار دیگر هم در عمرم از این شعر ها (منظورم همان متنهای مقطع است) نوشته بودم که حداقل مربوط به 3 سال پیش هستند. این یکی را اما دیروز نوشتم.
اول گفتم برای وبلاگ مناسب نیست. بعد دیدم اینطوری نمی شود. دارم خودسانسوری می کنم. هر چند در ابتدا فکر می کردم توی این وبلاگ فقط از افکارم پیرامون دنیای بیرون بنویسم، اما حالا قصد دارم هر چه که به ذهنم آمد و مناسب دیدم اینجا هم پست کنم. از این به بعد محدوده ای برای نوشتن در اینجا ندارم. فکر را نمی شود محدود کرد.
هر چه بادا باد!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦ - منگول