ايميل من
نویسندگان وبلاگ
منگول
آرشیو وبلاگ
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک دوستان
دوست دار سقراط
DigiZen
طلوعی تا فردا
معجزات رنگین کمان
از پروست، سعدی و دیگران
شهرزاد قصه گو
افکار پراکنده یک ژوکر
My Inner Tramp of 1989
یک لیوان چای داغ
خواب زمستانی
یه ذهن برهنه
قصه های عامه پسند
زندگی من
3t LITE
آغوش گرم
Flaming
همه سخت گیری های من
یادداشتهای نوه مش رمضون
aylooz
وبلاگ هاي فارسي
اخبار فاوا
طراحی وب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
روزها
زندگی گاهی
اوقات خیلی دلچسب می شود و این بد است. بد بودن اش به خاطر لذتبخش بودن اش نیست،
به خاطر قانون طبیعت است که : "هر چیزی روزی بالاخره تمام می شود. و چیزهای
خوب زودتر تمام می شوند."
برگشتن از
حالت لذتبخش و پرنشاط زندگی به حالت عادی و روزمره، گاهی آنقدر سخت و جانفرسا می
شود که هزار بار توی دلم آرزو می کردم کاش هیچگاه مزه ی آن خوشی ها و مستی ها را
نچشیده بودم. کاش روی ریل یکنواختی زندگی ام ، با همان سرعت آرام همیشگی؛ بدون
اینکه به چپ و راست بپیچم جلو می رفتم و کاش هیچ گاه نمی فهمیدم لذتهای بزرگتری هم
توی زندگی هست. مثل لذت همنشینی. همنشینی با آدمهایی که درونتان را از یک مایه
ساخته اند. دوستی می گفت آدمی یک کتاب هم که نباشد، یک کلمه هست و به ناچار با کسی
که معنای این کلمه را می داند احساس نزدیکی می کند.
روزهای
خوبی را در ایران گذراندم. نه اینکه روزهایی که پیش از آن در غربت گذرانده بودم بد
بوده باشند. نه. خیلی هم خوب بودند اما میان "خوبی" روزهای ایران با
"خوبی" روزهای قبل از آن؛ تفاوت از زمین تا آسمان است. روزهای ایران
روزهای پُری بودند. لحظه ها پر بودند. آدمهای اطراف پر بودند و من را پر می کردند.
حرف زدنهایمان، حرکتهایمان، حتی سکوتمان همه و همه پر بودند و خلا کهنه ی من را پر
می کردند.
حالا باید
برگردم به روزهای خالی. روزهای که می توانند خوب هم باشند ولی هرگز نمی توانند پر
باشند. آنجا دوستهایی دارم که اتفاقا آدمهای خیلی خوبی هستند، ولی دنیایشان با من
فرق دارد و برای ادامه دوستی ام با آنها ناچارم روی اشتراکات محدودمان پافشاری
کنم. حتی نمی توانم دایره اشتراکاتمان را وسیع تر کنم. آب و گل من را دیگر سرشته
اند و من فقط می توانم آن جوری که هستم، باشم. اگر مثلا از موسیقی "راک اند
رول" خوشم نمی آید، خوب خوشم نمی آید. اگر به چیزهای خاص و پرتی فکر می کنم،
خوب دوست دارم!
خدا توی
زندگی خیلی چیز ها به من داده. گاهی آنقدر لطف می کند که من شک می کنم آیا واقعا
دوستم دارد و از سر دوست داشتن این کارها را می کند یا اینکه نقشه ای برایم دارد؟
با این
حال، خدا یک چیزی را به من نداده و خودم هم فکر می کنم آن یک چیز را باید بگذارم
برای نداشتن. همین لذت همنشینی را. انگار توی سرنوشتم ممکن نیست هیچ وقت به طور
پیوسته این لذت را تجربه کنم. همیشه توی مقاطع کوتاه، مثل قحطی زده های بخت برگشته
کاسه ی کوچکی را که از لذت همنشینی برایم پر کرده اند تا ته سر می کشم و نا
امیدانه کاسه دوم را طلب می کنم. دستهایم
را - همینجور که کاسه را دربرگرفته اند- بلند نگه می دارم تا سهم بعدی ام برسد. یک ماه.
چند ماه. یک سال بعد.
دوست دارم
بیشتر بنویسم. دوست دارم آن لذت بی پایان را بیشتر و با دقت بیشتری به تصویر بکشم.
اما این کار را نمی کنم. کافی است. باید برگشت به روزهای خالی زندگی.
"دلخوشی
ها کم نیست."
هواي نوشتن؟
حرفهاي روي دل تلنبار شده زياد شدن و بايد حتما بنويسم. نوشتن گاهي مثل نفس كشيدن لازمه. مگه مي شه آدم نفس كشيدن يادش بره؟
دارم خفه مي شم.
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦ - منگول بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم چقدر خوب می شد اگر من ذره ای ناچیز بودم. یکی از ذرات گرد و غبار توی اتاقم بودم. چقدر با شکوه بود! احساس خوب سبکی و سبکباری. لذت بودن. لذت مست کننده ی ناچیز بودن. گمنام بودن. سبک بودن!
هیچ کس از دل یک ذره ی ناچیز گرد و غبار خبر ندارد. هیچ کس گریه هایش را نمی بیند. شکستن اش را.
هیچ کس به ذره گرد و غبار رشک نمی برد. هیچ کس اذیت اش نمی کند. همه نادیده اش می گیرند و ذره ی تنها از بودن اش لذت می برد. از بودن با شکوه اش. بودن ناب اش. ذره ی گرد فقط هست تا باشد. همین.
و اما تنهايی...
از تنهایی ام بگویم؟ از کجا شروع کنم؟
تنهایی من تنهایی خاصی است. از نظر فیزیکی دور و برم پر از آدم است. خودم هم آدمی هستم که دوست دارم توی جمع ها شرکت کنم. بر خلاف بچگی هایم خجالتی نیستم. توی بحث ها شرکت می کنم، شوخی می کنم، می خندانم و می خندم.
تنهایی من یک جور تنهایی معنوی است. این اصطلاح تنهایی معنوی را اولین بار در وبلاگ چای داغ دیدم. بعد ها دیدم که یک ذهن برهنه اسم یکتایی را برای تنهایی اش انتخاب کرده. هر چه که هست؛ من تقریبا از زمانی که خودم را شناختم این احساس تنهایی را در درونم داشتم. اوایل آزارم می داد. فکر می کردم باید کسی بیاید و تنهایی من را در خودش حل کند. محو اش کند.
اما کم کم و پس از گذشت سالها به تنهایی ام خو گرفتم. عادت کردم که در میان جمع باشم و تنها. به نظرم خیلی از آدمها این جور تنهایی ها را دارند. هر کسی دور خودش هاله ای دارد که بسته به اندازه آن هاله، دیگران می توانند به او نزدیک شوند. اما به هر حال برای هر کسی جایی وجود دارد که دیگری را به آن راهی نیست.
حالا دیگر تنهایی ام را دوست دارم. درست است که خودم انتخابش نکردم، درست است که مدتها آزارم می داد و در به در دنبال کسی بودم که بیاید و تنهایی ام را با او قسمت کنم، اما چند وقتی است که شروع کرده ام به لذت بردن از این تنهایی یا یکتایی.
حالا دیگر باور ندارم که روزی کسی می آید و این تنهایی ام را می کاهد. این تنهایی مختص من است و قرار هم نیست با کسی قسمت اش کنم. به خاطر همین تنهایی بود که با خودم رو راست شدم و «سنگهام رو با خودم وا کندم.»
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - منگولفلسفه زندگی من
قصد دارم کمی به این سوال تکراری بپردازم که من اصولا چرا هستم؟!
خوب جواب این سوال هنوز برای من بطور کامل روشن نیست. هنوز واقعا نمی دانم
برای چه به دنیا آمده ام و نیازی هم نمی بینم که تظاهر به دانستن کنم. فکر می کنم
خیلی از آدمها برای این سوال جوابی پیدا نمی کنند. اینکه ندانستن پاسخ این سوال
اساسی خللی در زندگی شان ایجاد نمی کند تنها به خاطر این است که به زندگی و
روزمرگی اش عادت می کنند. دیگر فراموش می کنند که چنین سوال بی جوابی در زندگی شان
هست. اما آنهایی که ادعا می کنند جواب را می دانند؛ پاسخهایی از این قبیل می دهند:
ما آمده ایم تا رشد کنیم و به کمال برسیم؛ تا خدا را بشناسیم و به سویش حرکت کنیم؛
تا لذت ببریم؛ تا عاشق شویم؛ تا امتحان پس بدهیم و به سرای آخرت برویم؛ …
این جوابها به ظاهر قانع کننده هستند و من هم گاهی اوقات به این پاسخها می رسم
ولی اشکالی که من وارد می کنم این است که: پس چرا قبل از آمدن، هیچ کس از من و شما
نپرسید آیا دوست داریم به این دنیا بیاییم یا نه؟ این هدفهایی که در بالا شمردم به
واقع هدفهایی متعالی هستند ولی اینها خلقت ناخوانده ما را توجیه نمی کند.
من ناراحت نیستم از اینکه به این دنیا آمده ام؛ اتفاقا روز به روز از
"بودن"ام بیشتر خوشحال می شوم. هرچند که دو- سه سال پیش این عقیده را
نداشتم و معتقد بودم اگر خدا یک بار دیگر بخواهد من را ازعدم خلق کند و این بار
قبل از آفرینشم از من بپرسد آیا دوست دارم روانه این دنیا شوم یا نه؛ باید حتما
جواب منفی بدهم و خیال خودم را راحت کنم! (ایراد عقلانی نگیرید که اگر من
"وجود" نداشته باشم خدا از چه کسی می خواهد این سوال را بپرسد؛ و اگر
وجود داشته باشم هم که دیگر برای پرسیدن این سوال خیلی دیر است! اینها همه فرض
محال است و فرض محال هم محال نیست!)
در هر حال؛ امروز به نقطه ای رسیده ام که شور
زندگی کردن به سرم افتاده و راهی طولانی پیش پایم می بینم که با اشتیاق آن را طی
می کنم. نمی دانم مقصد دقیقا کجاست. جهت را می دانم اما مقصد را نه. و از همه
اینها مهمتر اینکه مسیر را مهم تر از مقصد می دانم .و زندگی حضور و حرکت پیوسته من
است در مسیری که با زحمت بسیار و پس از سالها آن را یافته ام. سالهایی که به فکر
کردن درباره خدا و جهان و هستی و ... گذشت و آشفته شدن ذهن و فکرم را در پی داشت.
گاهی با خودم می گویم شاید رسیدن به این جایی که امروز رسیده ام احتیاجی به آن همه
زحمت و مشقت نداشت؛ ولی بعد فکر می کنم شاید اگر آن سالهای نوجوانی به تامل کردن درباره
این چیزها نمی گذشت هیچ وقت به این اطمینانی که امروز رسیده ام نمی رسیدم. اطمینان
از وجود خدا. کم چیزی نیست! باور کنید!
چند وقتی است که حسابی شور زندگی به سرم افتاده. دلم می خواهد همه مرزهایی را
که می توانم، فتح کنم. حکمتهایی که می
توان بیاموزم و کتابهایی که می توانم بخوانم و سرزمینهای نادیده ای که می توانم
ببینم و زبانهای خارجی که می توانم بیاموزم و آدمهای غریبه ای که می توانم بشناسم
و ... و باز چند وقتی است که رابطه ام با خدا جور
دیگری شده. نمی توانم توضیح بدهم دقیقا چگونه ولی حس خیلی بهتری است. همینطور چند
وقتی است که تنها و دوراز خانواده زندگی می کنم. نمی دانم این سه تا واقعه مستقل
از هم هستند و تصادفا هم زمان شده اند یا اینکه رابطه ای بین آنها برقرار است. هر چه
که هست، آن آدم دو- سه سال پیش که میل و رغبت چندانی به زندگی کردن نداشت و فقط از
سر اجبار، "بودن" را تحمل می کرد و سعی می کرد سرش را به زندگی گرم کند،
امروز جای خودش را به کسی داده که با همه ابهامات و تاریکی هایی که هنوز هم در
دنیایش وجود دارند، عاشق زندگی کردن شده.
امروز دلایل محکمی برای "بودن" ام دارم. برای ادامه زندگی ام. اولین
و مهمترین دلیلی که من دوست دارم همچنان زندگی کنم این است که بتوانم از درد و رنج
آدمهایی که می توانم کم کنم. همین! خیلی ها هستند که به این دنیا می آیند، رنج می
برند و رنج می برند و می میرند. "بودن" برای خیلی ها هنوز رنج است و من
بزرگترین آرمان زندگی ام این است که از درد این آدمها کم کنم. هر قدر که بتوانم. حتی
به قدر ذره ای. با خودم می گویم حالا که قبل از آمدنمان کسی از ما نمی پرسد آیا
دوست داریم بیاییم یا نه؛ بهترین کار این است که بودن را برای خودمان و دیگران
آسان تر کنیم.
دلیل دوم من برای بودن همان حرکت در مسیر معنوی و شاید عرفانی است. اما از
توانایی ام در این راه مطمئن نیستم و برای همین فعلا فقط مثل یک آرزو ته ذهنم جا
خوش کرده است. گهگاه سرکی می کشم و از بوی خوشش مست می شوم اما باز ناچار به دنیای
بیرون بر می گردم. متاسفانه اکثر آدمهایی که این مسیر ها را طی کرده اند- به غیر
از شایستگی خودشان- محیط خاص و پاستوریزه ای برای زندگی کردن داشته اند. من نه
زندگی کردن در این جور محیط ها را دوست دارم و نه امکانش برایم هست. به هر روی،
این هم از آن گذرگاههای زندگی است که فکر
می کنم همیشه در آن در حال تاب خوردن و نوسان کردن خواهم بود.
با خودم فکر می کنم و متعجب می شوم از اینکه این دو تا دلیلی که گفتم برایم
خیلی مهم تر از "پیشرفت شغلی" هستند. شاید این جای تاسف باشد برای کسی
که مهندسی می خواند و بعد هم دوست دارد رشته ی کاربردی دیگری بخواند و وارد بازار
کار شود. در هر حال پیشرفت شغلی برای من هدف نیست، فقط وسیله ای است برای رسیدن به
دوتا دلیلی که در بالا گفتم.
این فلسفه زندگی من بود. هر چیز دیگری که بگویم فقط واگویه کردن این هاست.
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم
بی هدف
سرگشته
می روم هنوز
مردد
کج دار و مریز
می روم
هنوز
چرا کسی از روز اول نگفت
که مقصد همینجاست؟
همینجایی که هستم
راه دوری نیست
چرا بیهوده بار سفر بستم؟
سفر؛ از اینجاست
تا همینجا
سفر، در مسافت نیست
در عمق است
از اینجا
تا همینجا
ناگهان امروز فهمیدم
چرا بیهوده دور می زدم
می چرخیدم و می چرخیدم
سرگیجه می گرفتم
و نقش زمین می شدم
چون بیهوده راه می پیمودم
در بیابان بی انتها
بی هدف
بی منتها
راز زندگی همینجاست
در درون خودم
جستجویش خواهم کرد
خدا کند که خدا
این بار را یاری کند
این بار را هم.
---------------------------------------------------------------
* این هایی که نوشتم شعر نبود. متن مقطع بود. یکی دو بار دیگر هم در عمرم از این شعر ها (منظورم همان متنهای مقطع است) نوشته بودم که حداقل مربوط به 3 سال پیش هستند. این یکی را اما دیروز نوشتم.
اول گفتم برای وبلاگ مناسب نیست. بعد دیدم اینطوری نمی شود. دارم خودسانسوری می کنم. هر چند در ابتدا فکر می کردم توی این وبلاگ فقط از افکارم پیرامون دنیای بیرون بنویسم، اما حالا قصد دارم هر چه که به ذهنم آمد و مناسب دیدم اینجا هم پست کنم. از این به بعد محدوده ای برای نوشتن در اینجا ندارم. فکر را نمی شود محدود کرد.
هر چه بادا باد!
یک روز دیگر هم بدون عشق گذشت.
وای از روزی که زندگی ام بدون عشق به پایان برسد.
پ.ن 1: قرار نبود توی وبلاگم از این چیزها بنویسم. این یکی از دستم در رفت.
پ.ن2: تعداد خوانندگان و کامنتای وبلاگم داره با روند خیلی خوبی نزول می کنه و این جای بسی چیزهای مختلف است!
فرصتها چون ابر در گذرند...
درست همان موقعی که وقت هر کاری هست به غیر از وبلاگنویسی، درست همان موقع دلم می خواهد بیایم اینجا و مطلب جدید بنویسم.
من زمستان پارسال یک دوره فشرده "محاسبه نفس" داشتم!! به خودم فکر کردم و به گذشته ام و به آنچه کرده ام و آنچه که می توانسته ام انجام بدهم و کوتاهی کرده ام. به هدر دادن وقت و از دست رفتن فرصت بی بازگشت جوانی...
نتیجه این بود که من آدم تنبلی هستم. کوتاهی کرده ام در استفاده از فرصتها و موقعیت ها. فرصتهایی که اگر از آنها استفاده می کردم الان بیش از اینی می بودم که هستم. دیدم هنوز هم دیر نشده. فکر کردم فاصله بین 20 تا 25 سال دوران اوج یک فرد برای یادگیری و برای پیشرفت است. همه اذعان دارند که در سنین بالاتر توان یادگیری ذهن کم کم پایین می آید. تصمیم گرفتم این فرصت باقیمانده را هر جور که هست استفاده کنم. دیگر زمانی برای تلف کردن نمانده. مسئله ای هم برای فکر کردن باقی نیست. وقت عمل کردن است.
از زمستان امسال سعی کردم عادت عملگرایی را در خودم تقویت کنم. متاسفانه من از آن جور آدمهایی هستم که ذاتا زیاد فکر می کنند. دست خودم هم نیست. یکبار تست شخصیت شناسی دادم؛ نتیجه این بود که به میزان 100 درصد Thinking Personality هستم!
در هر صورت سعی کردم که در خودم تغییراتی ایجاد کنم. اول از همه باید ذهن آشفته ام را مرتب می کردم. برای این کار به نوشتن روی آوردم و آن را مرتب ادامه دادم. نتیجه بخش بود.
بعد نوبت ایجاد عادت عملگرایی و متمرکز بودن بود. در این راه به طور موقت موفق می شدم اما هر بار نقطه ای بود که همه چیز دوباره به حالت نامطلوب اول برمی گشت. دوباره روز از نو و روزی از نو. انگار توی یک سیکل بسته گیر کرده باشم.
زمان گذشت و گذشت تا رسیدیم به امروز؛ که نمی دانم در کجای مسیر هستم، و آیا اصلا رسیدنی در کار هست؟
ثبات
نمی دانم چرا نوشتن پست دوم این قدر به تاخیر افتاد. خوشبختانه فهمیدم که تا دیر نشده باید به فکر تغییر سرور از بلاگفا به هر جای دیگری بود. پرشین بلاگ را انتخاب کردم.
دوستی می گفت نوشتن نوعی اینرسی دارد. موقعی که قصد شروع کردن را دارید نیرویی در مقابل شما ایستادگی می کند و آن هنگامی که سخت درگیر نوشتن مداوم می شوید باز نیرویی هست که نمی خواهد نوشتن را رها کنید. امیدوارم از پس اینرسی اولیه نوشتن برآمده باشم.
امشب کمی حال و هوای عاشقی به سرم زد مخصوصا که زوجهای جوان را در خیابان دیدم که به کلوب های شبانه می رفتند. کلوب هایی که من هیچ وقت پایم را در آنها نگذاشتم و حالا هیچ احساس کنجکاوی هم برای دیدنشان ندارم. شاید یکی دو سال پیش کنجکاو بودم اما حالا این مسائل و خیلی چیزهای دیگر برایم بی اهمیت شده اند.
من در سالهای نوجوانی(۱۵-۱۶ سالگی) سوالهای بی شماری در باره جهان و هستی و خدا و ... در ذهنم داشتم و مدام به آن سوالها فکر می کردم. افکار پراکنده ام آزارم می داد و مدام در پی یافتن پاسخ بودم. کلاف پیچیده و در هم تنیده ی افکارم حسابی کلافه ام کرده بود. کم کم با گذشت زمان سوالها در ذهنم کمرنگ و کمرنگ تر شدند. مسلما برای خیلی از سوالها جوابی نیافته ام اما حالا فکر می کنم به نقطه ای رسیده ام که بیشتر آن سوالها برایم بی اهمیت و کوچک جلوه می کنند. خودم احساس می کنم از حالت انتقال (transition) به نوعی ثبات و پایداری فکری رسیده ام. از این بابت خوشحالم. احساس می کنم می توانم بقیه عمرم را به جای فکر کردن، زندگی کنم. هر چند خیلی ها هستند که اصلا این نوع دغدغه ها را ندارند و از همان اول سرشان به زندگی و روزمرگی اش گرم می شود، اما من فکر می کنم برای کاری بیش از خوردن و خوابیدن و کار کردن و پول درآوردن و ... به این دنیا آمده ام .
شاید این ربطی به موضوع نداشته باشد، اما کاری که من واقعا از انجام دادن اش بیش از هر چیز لذت می برم، کاستن از درد و رنج آدمهای دور و برم است، اگر بتوانم. حتی ذره ای ...
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - منگول